197: چالش معرفی کتاب یا فیلمهای خاص

یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 13:47


.اول از همه از مینا جان که هدر قبلی ام را به من داد ، ممنونم . گرچه همان یکبار روشن شد و باز به غیبت کبری رفت !

1.یکی از کتابهایی که در سالهای اخیر در ایران فروش بالایی داشت کتاب "  بیشعوری "  اثر خاویر کرمنت است که به شما توصیه میکنم بخوانید و لذت ببرید .اما کتاب دومی که بنظر من هر زن ،  بخصوص ایرانی باید بخواند کتابی است که در پستهای آینده معرفی میکنم  که در حال تولید نسخه صوتی  (خانگی و نه استودیویی و حرفه ای ) آن هستم و هربار بخاطر نارضایتی مقدار زیادی از آن فایلهلی ضبط شده را پاک میکنم .. .

چندوقتی بود فرصت کتاب خوانی نداشتم . دیشب که روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم آن کتابخانه دوست داشتنی ام را نگاه میکردم در ذهنم جرقه زد که شروع کنم از ابتدا یک به یک آنها را بخوانم و یک نت برداری و معرفی از هرکدام داشته باشم .   

2. درست است که کتابخوان ها را اغلب آدمهای با فرهنگی میدانند اما باور کنید بین آنها کتابخوانهای بیشعور هم کم نیستند . همان کسانی که وقتی کتابی را قرض میگیرند دیگر یادشان میرود پس بدهند و یا زیر جملات و بخشهایی را که دوست دارن خط میکشند یا لایت میکنند و گروه بدتر آنهایی که نامت را در صفحه اول کتاب میکنند و آن را خیلی شیک در کتابخانه خودشان میگذارند !!!!  انگار نه انگار کتاب امانت است . 41جلد کتابم  را  که اغلب رمان بودند در سالهای خیلی قبل امانت دادم و بعد یادم نبود به چه کسانی و هیچکدام هم برنگشت !!!! اما درس بزرگی شد تا  کتابهای باقیمانده نظم گرفت ، کد بندی شد ، دفترچه امانت کتاب درست کردم ، مهر نامم را در بخش شیرازه کتاب زدم  که قابل کندن نباشد و خیلی وقتها اگر کتابی به امانت دادم و بعد خطی و خشی داشت خیلی رک به آن شخص گفتم برود و برایم یک نسخه جدید آن را تهیه کند و خب ناگفته پیداست آن فرد دیگر برای امانت گرفتن کتاب نیامد چون به تریش قبای مبارکش برخورد و من راضی از رفتن و دیگر نیامدنش .

خودم به محض امانت گرفتن کتاب اولین کاری که میکنم این است که با روزنامه (بدون چسب زدن ) جلدش میکنم و به محض تمام شدن به صاحبش برمیگردانم . القصه اینکه همه اطرافیانم به حساسیت من روی کتابهایم واقفند . چند روز قبل هلیا کتابی را برداشته بود و همینطور که داشت چای میخورد یکدفعه استکان از دستش رهاش د و کتاب منم ..... مقابل ترس و شرمندگی اش وقتی گفت " وای یکی براتون میخرم ببخشید " گفتم " باشه عزیزم هفته آینده برام بیار "

همین کافی بود تا مامان سینه سپر کند برای  نوه دردانه اش و بگوید : نازلی خجالت بکش یک کتاب بود بعد رو کرد به هلیا و گفت نمیخواد مامان جون خودم میخرم فدای سرت

نیم ساعتی صرف این شد که مادرجان توجیه شود که این رفتار من بخاطر یک جلد کتاب نبوده بلکه برای این بوده که هلیا بفهمد چطور باید امانت داری کند و قدر هرچیزی را بداند .

اینهمه روضه خواندم تا بگویم  مهم تر از کتابخوانی ، فرهنگ نگهداری کتابهای امانتی و حتی شخصی است .

اما بخش اصلی این پست همان چالش کتاب یا فیلم است .اما نمیخواهم اینجا فیلمها یا کتابهایی که دیدید،  معرفی کنید . بلکه در این پست میخواهم از کتابها و فیلمهایی نام ببرید که شما را تحت تاثیر قرار داده و دوست داشتید جای شخصیتهای داستان یا حتی نویسنده بودید .

پس این چالش سه بخش دارد »

1.نام کتاب و فیلم

2. شخصیتها و مطالبی که شمار ا تحت تاثیر قرارداد

3. علتش ؟ چه چیزی در شخصیتها شما را جذب میکرد ؟  ( این قسمت از دو بخش بالا هیجان انگیزتر است )

منتظر نظرات و مشارکت شما هستم . لطفا خاموش نباشید


نظرات (33)
چهارشنبه 4 مرداد 1396 ساعت 12:15
کتاب کلیدر محمود دولت ابادی رو که خوندم با نویسندگی و سبک نگارشش اشنا شدم شد نویسنده شماره 1 برای من
کوه پنجم پائلبو کوئیلو خلی جذبم کرد چراشو نمیدونم اما هر بار میخونمش حس میکنم با اوله
فیلم جدا افتاده مارتین اسکورسیزی عاشقشم شخصیت اصلی داستان با بازی دی کاپریو داستان زندگی و شخصیتش شبیه یکی از عزیزترینهای من بود
فیلم وی مثل وندتا عالی عالی عالیه این فیلم نمیدونم چرا تو دنیای مثل شخصیت های فیلم دارم زندگی میکنم
فیلم کازابلانکا برباد رفته عشقشون برای من قابل لمسه حس کزدنیه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آقای محمود آبادی یکی از نوابغ نویسندگی هستن
کازابلانکار رو هم دوست داشتم اما بربادرفته برام یک چیز دیگه بود شاید بخاطر اینکه در اوج دوران بلوغ رویاهامو ساخت
دوشنبه 26 تیر 1396 ساعت 00:07
سلام.
واقعیتش اگه بخوام فیلم هایی که به خاطر مفهومش هیجان زده ام کرده نام ببرم هم لیست طولانی میشه هم باید یه مدت برم فکر کنم :) مثلا آخریش که تو ذهنم مونده " زن در ریگ روان" که باعث شد کتابش رو هم بخرم تا سر فرصت بخونمش اگه بخوام از این موارد نام ببرم بهتره نام کارگردان های مورد علاقم رو بگم نه فیلم! ولی چون سوالت کلا با اون چیزی که گفتم فرق داره ( چون گفتی دلمون بخواد خودمونو بذاریم به جاشون) میتونم بگم کلا سینمای جنگ و فیلم هایی با پس زمینه جنگ (شامل نمایش عوارض پس از جنگ هم میشه) خیلی روم تاثیر میذاره تقریبا میتونم بگم یک چهارم فیلم هایی که آرشیو می کنم یه جورایی به جنگ ربط دارن مثلا" زندگی زیباست" اثر روبرتو بنینی با بازی خودش که چقد منو شیفته پدر داستان کرد با اون قیافه مظلوم و خنگش:) پایانش هم خیلی غم انگیز بود هم غرور آفرین. "ملکه آفریقایی" با بازی کاترین هپبورن و هامفری بوگارت. چقدر بازی این دو نفر عالی بود شخصیت خانومه خیلی باحال بود زنی که در فضای مذهبی زندگی کرده و به ظاهر مطبخی به نظر میاد اما چقدر جسور و شجاعه واقعا دلم می خواست جای اون باشم. از این دست فیلم ها زیاده مثل" پیانیست" که مقاوم بودن پیانیست داستان و میزان تحملش و عزم و اراده ای که برای زنده موندن داشت دلم میخواست همون قدر آدم مقاومی بودم . یا مثلا" جاعلین" داستان جاعلی که درست در بهبوهه جنگ جهانی دستگیر میشه و آلمان ها مجبورش میکنن براشون پول چاپ کنه . زیرکی جاعل و عزمش برای زنده موندن به قدری منو تحت تاثیر قرار داد که دلم میخواست یه دزد باشم با اون ویژگی ها:))) یا " کتاب سیاه" باز هم شخصیت دختر داستان شدیدا منو به خودش جذب کرد . فهرست شیندلر هم جای خود داره کلا اینا تو یادم بود وگرنه تعدادشون خیلی زیاده و البته محدود به سینمای جنگ هم نیست برخی از بیوگرافی ها هم روم همینقدر تاثیر میذارن اونایی که اخیرا دیدم و تو یادم مونده " اشکال پنهان" از کاندیدای اسکار ۲۰۱۷ هم بود سه زن سیاهپوست داستان واقعا منو مجذوب کردن "سیاهپوست باشی ریاضی دان باشی توی ناسا کار کنی اما توی ویرجینیا زندگی کنی که حتی حق استفاده از دستشویی سفید پوستا رو نداری!بعد محاسبات همین زن سیاهپوست بشه اصلی ترین عامل سفر آمریکایی ها به ماه !! حد بلند نظری و بخشنده گی یه نفر چقدر میتونه باشه!؟ بیشترین تاثیر رو همون خانمی روی من گذاشت که قصد داشت سوپر وایزر بشه و نکته سنجی و دور اندیشی اون باعث شد نه تنها جایگاه زنان سیاهپوست در ناسا ارتقا پیدا کنه بلکه مانع اخراج زنان سفید پوست هم رده با خودشون هم شد .
یا مثلا بیوگرافی آلن تورینگ به خاطر سخت کوشی و بازم اراده قوی و باور به خود. بیوگرافی مادام فاستر به خاطر بخشنده گی مادام فاستر و شخصیت جالب شوهرش و عشق خاصی که بینشون بود. بیوگرافی آقای لاوینگ برای مبارزه با قانون منع ازدواج بین نژادی در ویرجینیا
کلا میتونم بگم وجه اشتراک تمام اینایی که گفتم دلم می خواست به جاشون باشم: عزم و اراده، مقاومت، صبوری، بخشنده گی و زیرکی بود شاید به خاطر اینکه من نه بخشنده ام نه باهوش ولی دوست داشتم باشم و معمولا هم اهل "حذف کن فرار کن" شاید به خاطر همین خیلی جذب شخصیت های مقاوم میشم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وقتی کامنتت میخوندم دقیقا اون پاراگراف آخر نوشته هات تو ذهنم تداعی میشد
تا رسیدم به پاراگراف آخر
مطمئنم تو هم باهوشی و هم بخشنده
اینو واقعا میگم
حالا شاید بخشندگیت بخاطر تجربه هایی در این زمینه کمتر شده باشه
گاهی ما آدمها اونقدر میبخشیم تا یکجایی حس حماقت بهمون دست میده و اونجا دست از بخشش برمیداریم
اون " حذف کن فرار کن " خیلی برام جالب بود منم مثل تو "حذف میکنم فرار میکنم " و یکجاهایی خودم میزنم کوچه علی چپ

یکی دوتا از این فیلمها رو دیدم .برام جالبه به ژانر جنگ علاقه داری برعکس من
شنبه 24 تیر 1396 ساعت 11:06
هستم
درگیر و قاطی پاتی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چرا قاطی؟
البته منم مثل توام
چهارشنبه 21 تیر 1396 ساعت 16:03
خیلی وقته که وقتی رو تختم دراز میکشم با حسرت به کتابهایی نگاه میکنم که با چه عشقی خریدم و هنوز فرصت نکردم بخونم کتابهای خونده نشده و سنتوری که کنار کتابخونه جا خوش کرده و من هربار چشمم بهش میفته میگم واااااای کی فرصت میکنم .....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قبلا امکان نداشت کتابی بیش از دو روز از خریدش بگذره و خونده نشه اما الان منم به مشکل تو دچارم صفاجون
چهارشنبه 21 تیر 1396 ساعت 14:05
باید اعتراف کنم که در سال‌های اخیر سرانۀ! مطالعه‌م کاهش پیدا کرده و بیشتر محدود شده به کتاب‌های سینمایی. کتاب‌های مهمی که هر کدام در دوره‌های مختلف زندگی‌م(از دبستان تا بزرگسالی) در تخیل، نگاه و جهان‌بینی تاثیر گذاشتند زیاداند، شخصیت‌هایی که باهوشن همذات‌پنداری کردم و در خیالم در تجربه‌هاشونو سهیم شدم، نویسندگانی که هر کدوم اثری در زندگی‌م به جا گذاشتند. اغلب این کتاب‌ها را خیلی سال قبل خوندم و کلیاتی در ذهنم مونده به همین خاطر نمی‌تونستم در این نوشته حق مطلب رو درباره‌شون به خوبی ادا کنم چون قرار بود صرفا به نام کتاب اشاره نشه. برای خالی نبودن عریضه! به کتابی که در سال‌های اخیر خوندم اشاره می‌کنم: "تنهایی پرهیاهو" اثر نویسندۀ چک بهومیل هرابال. هانتا مسئول دستگاه پرس در زیرزمین یه ساختمون قدیمیه که کاغذهای باطله و کتاب‌های سانسور شده رو خمیر می‌کنه، هانتا یه عشق کتابه که سرتاسر خونه‌ش، حتی تا توالت هم کتاب چیده شده! تناقص غریبی در عشق مرد(کتاب) و کارش(نابودی کتاب‌های سانسور شده توسط حکومت) وجود داره، کتاب به شکل تک‌گویی هانتا روایت می‌شه. یه بخش از کتاب: «تفتیش‌کننده‌های عقاید و افکار در سراسر جهان، بیهوده کتابها را می‌سوزانند، چون اگر کتاب حرفی برای گفتن و ارزشی داشته باشد، در کار سوختن فقط از آن خنده‌ای آرام شنیده می شود،چون که کتاب درست و حسابی به چیزی بالاتر و ورای خودش اشاره دارد.»


با توجه به توضیحی که ابتدای کامنت دادم بیشتر روی فیلم متمرکز شدم، هر چند در دو سه سال اخیر فیلم‌هایی که تحت تاثیر قرارم دادن انگشت‌شمار بودن و فیلم‌هایی که به‌شون اشاره می‌کنم اغلب سال‌ها از دیدن‌شون می‌گذره.

"مدفن کرم‌های شب‌تاب"، یه انمیشن ژاپنی در مذمت و نکوهش جنگ. برادر و خواهر خردسالش بعد از بمباران و مرگ مادرشان مدتی را پیش یکی از بستگان می گذرونن اما به دلیل رفتار اون خانواده ناچار می‌شن به یه غار کنار رودخونه پناه ببرن. فیلم در تصویر کشیدن شرایط محنت‌بار و تراژیک این خواهر و بردار خیلی موفقه. کمتر پیش می‌یاد فیلمی باعث بروز احساساتم بشه اما شخصیت معصوم، شیرین و بامزۀ دختربچه اونقدر دوست‌داشتنیه که موقع مرگش (بر اثر گرسنگی) نمی‌شه جلوی اشک‌ها رو گرفت. هر اتفاقی که در اون به بچۀ بی‌گناه حونش رو از دست بده نفرت‌انگیزه، مثل جنگ.

"نامۀ زنی ناشناس"، شاید اندوه‌بارترین عاشقانۀ تاریخ سینما باشه، شیفتگی و عشق یک طرف لیزا به پیانیستی خوشگذران که این عشق رو نه می‌فهمه و نه حس می‌کنه. شاید باید زن بود تا شخصیت لیزا(با بازی درخشان جون فونتین) و این میزان عشق رو بهتر فهمید، عشقی بی‌فرجام که زن رو به سمت نیستی سوق می‌ده. پیانیست زمانی پی به عشق زن می‌بره که نامه از زنی ناشناس به دستش رسیده، زنی که مرده. و حالا دعوت به دوئلی رو می‌پذیره که می‌‎دونه زنده از ازش بیرون نمی‌یاد.
+نمی‌شه فیلمو دید اما برای سرنوشت تراژیک لیزا بغض نکرد.

"شب من در خانه مو"، شخصیت ژان‌لویی یه کاتولیک معتقده، در کلیسا شیفتۀ دختر زیبا و جوانی شده که در مراسم‌ هفتگی می‌بیندش. دست تقدیر مو(یه زن خاص، منحصربه‌فرد و به ظاهر دست‌نیافتنی) رو سر راهش قرار می‌ده. چارچوب‌های خودساختۀ ژان‌لویی مثل پیله‌ای دورش رو گرفته و او شهامت شکستن این پیله و ورود به یه دنیای جدید رو نداره. به زندگی یکنواخت با دختر رضایت می‌ده.
"مو" برای من نماد زنی‌ست(به لحاظ شخصیتش در این فیلم و همینطور بازیگرش) که می‌دونی بودنش در زندگیت و دوستی با او، به زندگیت معنای متفاوتی می‌داد.

«ایا ساوینا» در فیلم "خانمی با سگی کوچک" معصومانه‌ترین چهره و غم‌بارترین چشمانی رو داره که در همه عمرم دیدم. ترکیبی از غم و نگرانی‌ای پایان‌ناپذیر و عشق و دلدادگی و معصومیتی که همیشه در چهره‌ش موج می‌زنه.
این فیلم اولین فیلم ساویناست(سال 1960)، بر خلاف معمول(دربارۀ هنرپیشگان ناآشنا) جستجویی درباره‌ش نکردم، اینکه زنده‌ست،الان چه شکلیه و یا بخوام فیلم‌های دیگه‌ش رو ببینم. دلم می‌خواست یا تصویرش در این فیلم برام جاودانه بمونه.


"در میان طبیعت بکر" کریستوفر زندگی شهری و مدرن رو رها می‌کنه و سفری غیرقابل‌پیش‌بینی رو به دل طبیعتِ بکر آلاسکا آغاز می‌کنه. فیلم براساس یه داستان واقعی ساخته شده و کریستوفر سرآخر جونش رو بابت این ماجراجویی از دست می‌ده. دوست دارم همچین سفری رو تجربه کنم البته با یه همراهِ پایه! آخرشم خوش و خرم برگردیم به خونه!


از داستان رابینسون کروزئه چند فیلم در دوران نوجوانی از تلویزیون دیدم. تلاش انسان برای بقا و ساختن اسباب زندگی، ابداع و ابتکاراتش و تلاش برای نجات برام جذاب بود و دوست داشتم تجربه‌ش کنم. اما الان اگه تو یه همچین جزیزه‌ای گیر بیفتم عمرا اگه تلاشی برای نجات بکنم! می‌شینم در سکوت و تنهایی در همون جزیره زندگی‌مو می‌کنم تا هر وقت مسیر عزرائیل به جزیره خورد جان به جان آفرین تسلیم کنم!

و یک فیلم ایرانی برای حسن ختام:
"شب های روشن" داستان یه استاد دانشگاست که زندگیش در تدریس و کتاب خلاصه شده، یه زندگی کاملا یکنواخت و بی‌فراز و نشیب. شبی به دختری برمی‌خوره که منتظره کسیه که سر قرار نیومده، دختر(که از شهر دیگه‌ای به تهران اومده) به خونۀ استاد می‌ره. دختر با پسری درد دانشگاه دوست بوده و حالا در هیچ‌کدوم از آدرس و شماره تلفن‌هایی که داره پیداش نمی‌کنه. پسر قبل از جدایی‌شون گفته بود که چند شب در محلی مشخص منتظرش باشه. استاد و دختر با هم درباره کتاب حرف می‌زنن، شعر می‌خونن، بی‌اونکه اتفاقی بین‌شون بیفته.
مادر پیر استاد وقتی بهش سر می‌زنه متوجه رنگ و بوی تازه خونه می‌شه، خونه‌ای که حالا زوح زندگی درش جاریه. در پایان استاد کتاب‌هایی که یک عمر با عشق جمع کرده می‌فروشه تا هم در خونۀ قدیمی‌ش جایی برای یه نفر دیگه باز بشه و هم در دلش جایی برای معشوق تازه. آخرین شب انتظار پیش از اونکه استاد به دختر اظهار عشق کنه سرو کله پسر پیدا می‌شه. دختر هم دلباختۀ استاد شده اما چاره‌ای جز وداع نیست. به لحاظ شخصیتی و سلوکِ زندگی، لویی شباهت‌هایی به شخصت استاد داره اما محاله من کتابامو بفروشم!
+فیلمی که هر بار مشتاقانه تماشاش می‌کنم.


*متن اولیه که در ورد نوشتم طولانی شد، تازه درباره تعدادی فیلم هم ننوشته بودم! بخشی از متن رو حذف کردم تا موقع خوندن کامنت بابت طولانی‌تر بودن بهم بد و بیراه نگی!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
الان این کامنتو خوندم در واقع چندتا فیلم دیدم اونم با نقد و بررسیش
شبهای روشن ندیدم اما الان که آخر داستان گفتی دیگه نمیبینم .پس این استاد هم استاد فرصت های سوخته بوده
کامنتت عالی بود و نشوندهنده علاقه زیادت به فیلم
سه‌شنبه 20 تیر 1396 ساعت 22:20
راستش فیلم زیاد روم تاثیر نگذاشته یعنی اینقدر که با کتاب انس داشتم با فیلم نه! اما خب فیلم بر باد رفته رو دوست داشتم فیلم غرور و تعصب هم همینطور و اخیرا هم فیلم " allied" هم فیلمی بود که واقعا جذبم کرد
کتاب هم خب الان نمیتونم جمع بندی کنم یه کتاب سرگدشت ماذر جونز بود خیلی سالها قبل خوندم منو واقعا تحت تاثیر قرار داد و حتی بخشی از زندگیمو سعی کرد اونطوری تغییر بدم که مثل ماذر یه شخصیت خیلی محکم و مقاوم و پرتلاش و... شم که طبعا نشدم! خب کتابها خیلی زیادن نمیتونم بگم
اما اخیرا صداهایی از چرنوبیل و پاییز فصل اخر است رو دوست داشتم
کتاب "چشمهایش" از بزرگ علوی هم زمانی که خوندم خیلی عاشقش شدم هنوزم دوستش دارم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تو کجایی دختر؟ نیستی
غرور و تعصب کتابش خوندم و فیلمش ندیدم
بنظرم بربادرفته فیلمش بهتر از کتابش بود
پاییز فصل اخر منم دوست داشتم
تعریف کتاب "چشمهایش" خیلی شنیده بودم اما وقتی خوندمش راضیم نکرد شاید بخاطر این بزرگنمایی و تعریفهای خیلی اغراق شده ای بود که قبلش شنیده بودم و فکر میکردم با یک داستان خیلی خیلی خاص طرفم
سه‌شنبه 20 تیر 1396 ساعت 17:55
سلام.

من وقتی کتاب «تماما مخصوص» عباس معروفی رو تموم کردم، تا چند روز سراغ هیچ کتابی نرفتم تا طعم نابی که از این کتاب زیر دندونم مونده بود از بین نره! البته بگم تفکری که پشت داستان بود رو قبول نداشتم، ولی ادبیات و موضوع و حوادث داستان برام خیلی خیلی جذاب بود.

زیاد فیلم نمی بینم. آخرین باری که دلم می خواست جای یکی از شخصیتهای یه فیلم باشم پنجم دبستان بودم و می خواستم جای سوباسا ازارا از تیم شاهین باشم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
مپتعریف این کتاب خیلی شنیدم
از اون کتابهاست که مدتهاست میخوام بخونم و یادم میره
کامنتت که دیدم رفتم از سایت خریدمش فکر کنم هفته آینده دستم برسه
وای جای سوباسا
سه‌شنبه 20 تیر 1396 ساعت 15:23
اون "آخ خدای من" واسه این بود که باز یاد کتابه افتادم. می خوام بگم اینقدر مونده رو اوپن دیگه شده جزو تزیینات اوپن خیلی به حساب نمیاریمش. این پستت باعث شد باز یادش بیفتم
نه، دوماه داشتم می خوندمش، ۴ ماهه رو اوپنه. یعنی صاحبش فحش بده بهم حق می دم بهش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوماه یه کتاب میخوندی؟ من نهایت بتونم دو روز کشش بدم
برو کتاب بده تا من یک ثوابی ببرم دخترخوب
سه‌شنبه 20 تیر 1396 ساعت 14:30
سلام. اونهایی که ازت چیزی قرض میگیرند بعد به یکی دیگه قرض میدن از همه بدتر هستند, یک کتاب که هدیه بود رو به همین دلیل از دست دادم.
به آدرس جدیدم سر بزنید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آخ آخ
اونا که دیگه نوبرن
سه‌شنبه 20 تیر 1396 ساعت 12:08
فیلم های رضا عطاران رو هم ببین. پر از مفاهیم فلسفیه به طوری که تمام عمه های دنیا جلوی چشمت صف میبندن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 20 تیر 1396 ساعت 10:32
فیلم پل های مدیسون کانتی رو هم ببنید .قشنگه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه پیشنهادهای وسوه انگیزی گرفتم
سه‌شنبه 20 تیر 1396 ساعت 09:58
فیلم فهرست شیندلر
یک صحنه از فیلم یهودیانی که به کمک شیندلر و به امید رهایی از سوزانده شدن توسط آلمانی ها سوار بر یک قطار می شوندو بعد در اردوگاهی پیاده شده و آنها را به بهانه استحمام لخت می کنند و زنان و بچه ها طبق تجریه منتظرند از دوشها گاز خارج شود و بمیرند،ولی در کمال ناباوری آب برای شستشو از دوش خارج می شود.امیدی که در کمال ناباوری و نامیدس جوونه زده برای من خیلی هیجان انگیز بود و اینکه کسی مثل شیندلر که آدم مذهبی و کاملی نیست ولی در شرایطی سخت جان بسیاری رو نجات می ده.و اینکه فیلم بر اساس واقعیت ساخته شده.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه جالب
فیلم ندیدم اما توضیحاتت تصویرسازی کردم
هیجان داشت
سه‌شنبه 20 تیر 1396 ساعت 00:42
حتما دوباره ببینش.
باور میکنی من برای رت اشک میریختم؟
ببین من معتقدم حتی وقتی میدونی یه کتابی رو متوجه هم نمیشی بازم بخونیش مطمئنن توی ناخوداگاهت اثر میزاره.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وسوسه شدم
کتاب متوجه شدم
منظورم اینه که خوندن به تنهایی کافی نیست
دوشنبه 19 تیر 1396 ساعت 15:50
وای برباد رفته یادمه همکارم بهم کتاب ش رو داد و بعد فیلمش رو دیدم واااااااااااااااااااااااااااااای عاشق اسکارلت بودم باورت میشه ارزو داشتم همسری مثل رت باتلر داشته باشم؟
شاهکار واقعا کلمه یی در خوره این این اثره.
فردا... بهتر است راجع به این موضوع فردا فکر کنم.
کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین فوق العاده س مبحث سنگینی داره دوبار خوندمش دوباره از دیروز شروعش کردم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وای اره ...فردا....بهتره راجع بهش فردا فکر کنم
منم رت بالتر دوست داشتم هیچوقت نفهمیدم اسکارلت تو اشلی چی دیده بود
چهاراثر هم خوندم بنظرم اگر بهش عمل بشه تاثیرگذاره در غیراینصورت نه
مثل تو معتقد بربادرفته یک شاهکاره
پریسا هوس کردم دوباره ببینمش
دوشنبه 19 تیر 1396 ساعت 13:07
خانم نازلی من الان دیدم که همه فرهنگی و فرهیخته هستند و از علایق و سلایقشون گفتن،
گفتم بیا بگم نه اینکه من نیستم ها! فقط همذات پنداری نمیکنم. وگرنه من هم که کتاب همیشه در دسترسم هست و فیلم ایرانی فاخر رو ترجیح میدم به فیلم خارجی فاخر. رمان هم نمیخونم.
بعد که خوب فکر کردم، دیدم تنها ماجرایی که هنوز بعد از 3دهه توذهنم مونده و میگم دوس دارم جاش بودم، دکتر ارنسته!
اگه من تو اون جزیره بودم، هیچ وقت به دنیای واقعی و متمدن برنمیگشتم.
به خودت بخند 1100
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پس لازمه برای رفع مشکل انسداد روزنه های احساسی دیدن برنامه ماه عسل پیشنهاد کنم
دکتر ارنست هم اگه اینستا و تلگرام و... تجربه میکرد بجای رفتن تو جزیره خودش تبدیل میشد به جزیره
دوشنبه 19 تیر 1396 ساعت 12:34
فیلم که جدید دیده باشم خیلی زیاده
ولی اینکه دوست داشته باشم متاسفانه خیلی کم
فیلم لایت بیتوین اوشن رو خیلی دوست داشتم
کتاب جدید چیزی جذبم نکرده
دختر پرتغالی رو خیلی سال پیش خوندم و هنوزم هر چند وقت یک بار می خونمش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه فیلمو دیدم و نه کتابی که گفتی
اگر خوبه و پیشنهاد میکنی بخونم و ببینم
دوشنبه 19 تیر 1396 ساعت 11:57
واااوووووو... کلا وقتی تو وبلاگی حرف فیلم و کتاب مطرح میشه اون وبلاگ قلمبه میره تو دل من.
شاید اگر چالشت درباره تاثیرگذارترین و به یادموندنی ترین فیلمایی که دیدم بود، جواب های دیگه ای میدادم و قطعا هم با لئون شروع میکردم و یه لیست بلندبالا از کلی فیلم معروف و غیر معروف ردیف میکردم و تضمین هم میکردم که حال و هوای هر آدمی رو بهتر میکنه. اما اینجا تاثیرگذاریه سمپاتیک مد نظر توعه. داستان فرق کرد.
واقعیتش به ندرت خواستم به جای کسی یا شخصیتی باشم و مثلا فکر کنم که در جایگاه اون چه رفتار و عملی ممکنه ازم سر بزنه. شاید چون خیلی از خودم راضی ام یا کلا اصلا چنین شخصیتی ندارم. اما قطعا فیلم هایی بوده که خواستم حال و هوای قهرمان داستان رو تجربه کنم. میتونم از wild (2014) و in to the wild (2007) نام ببرم که اتفاقا هردوشون هم فیلمهای خوبی ان. هردوشون داستان ادم هاییه که از زندگی روزمره جدا میشن و تصمیم میگیرن مدتی رو در طبیعت زندگی و سفر کنن. البته نه به سبک تارزان. با کمی امکانات و ادوات و البته با یه کوله پشتی و پای پیاده... به نظرم یه حس رهایی و آزادی عجیبی توش بود و رشک برانگیز و البته... خب هردوهم براساس واقعیت ساخته شده بودن.
یکی از فیلمهای دیگه هم که بدم نمیومد وضعیتش رو تجربه کنم موقعیت شخص آقای بروکز در فیلم Mr Brooks بود که از توضیحش صرفنظر میکنم. دربین سریال ها دریل در Walking Dead به طرز خارق العاده ای در سطح جهانی محبوبه. اروم، کم حرف، متواضع و البته احساساتی و مهربان با تیپ الوات که ساخت و ارتقاء چنین شخصیت چند بعدی در مدیوم تلویزیون قابل تحسینه. میتونستم دریل هم باشم. بامزه اینکه دریل هم شخصیت منزوی و وحشی و تقریبا غیر متمدنی داره!!!
البته اگر جای ند استارک یا راب استارک یا جان اسنو یا هر استارک دیگه ای در Game Of Therons هم بودم قطعا جور دیگه رفتار میکردم. اما به هرحال هر سه شخصیت های تاثیرگذاری بودن.
اصولا من خیلی اهل ملودرام های عاشقانه نیستم.
درباره کتاب اما یادمه سووشون که در دوره دبیرستان خوندم برام خیلی جذاب بود و کلی کتاب که در چندسال اخیر خوندم که اتفاقا کتاب های خوبی بودن اما نه اونقدر که خودم درگیر قرارگرفتن در شخصیت اونها بکنم.
امتیاز: 2 0
پاسخ:
الان وبلاگ من گوشه قلبتون قلمبه شده ؟
خب فیلم هم مدنظرمه دیگه
کلا فیلمهایی دوست داشتی که شخصیت سازی خاصی درونش بوده
همون رهایی و آرامش که اسم بردی
بادی بگم من چون هیچکدوم از این فیلمها رو ندیدم نمیدونم چی بگم انگار داری برام فرانسه صحبت میکنی
سووشون یکی از کتابهایی هست که سالهاست تصمیم دارم بخونمش اما نمیشه .یا یادم میره یا .... طسم شده انگار
خودمونیم فیلم بازیا آقای پدر
دوشنبه 19 تیر 1396 ساعت 11:23
کتابهایی که دوست داشتم: خوشه های خشم از جان اشتاین بک، سووشون از سیمین دانشور، دزیره از ماری سلینکو، من او را دوست داشتم از آنا گاوالدا و خیلی کتاب دیگه...
من همه کتابامو از دانشگاهی و رمان اون ازم گرفت نمیدونم چیکارشون کرده ولی به نظرم باید فروخته باشه همه کتابایه باارزشی بودن قطعا پول خوبی گیرش اومده...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فروخته؟ نه عاطفه اون اگر یه خط کتاب میخوند که حالش این نبود دختر
دزیره منم دوست داشتم نوججون بودم که خوندم
چقدر خوبه این پست گذاشتم خیلی خاطره ها برام زنده شد که یادم رفته بود
دوشنبه 19 تیر 1396 ساعت 09:56
باید بگم من از ادم باشعور قبلی تبدیل شدم به یک بیشعور بعد خوندن کتاب بیشعوری.....خخخخخ
میگم بیشعور چون اصلا فرصت خوندن ندارم فرصت کتاب خوندن و یادگرفتن یا فرصت فیلم دیدن یک زمان عاشق فیلم دیدن و کتاب خوندن بودم شبها تاصبح کارم این بود روزهای تعطیل اما الان نه
کل مطالعات من شده منابع لاتین پزشکی که خوب نه دلم میخواد جزو شخصیت های کتاب باشم نه چیزی فقط میخوام اونها تو مغزم باشند
کتاب بیششعوری تاثیر خوبی رو من گذاشت و از اون مهم تر کتاب تاریخ ایران در زمان همخامنشی که البته چند جلد هست و من فعلا تونستم یک جلدش رو جسته گریخته بخونم و لذت بردم از این کتاب کلا سلیقه ام قاط زده ها
بهترین فیلم هم میتونم بگم هنوزم فرار از زندان از نظر من خیلی قشنگه . یک فیلم دیگه هم بود اسمش دقیقا یادم نیست ولی فرته ها اگه اشتباه نکنم با بازی نیکولاس کیج اون رو هم دوست داشتم عجیب والبته تاثیر گذار بر زندگی من
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دور از جون تو سانیا منم بعد خوندنش فهمیدم دوز بیشعوریم کم نیست
وای وای حق داری آخه کی دوست داره مثلا جای مخچه یا پانکراس باشه
منم مدتهاست فرصت خوندن کتاب زیاد ندارم اما تقریبا هر روز در مسیر رفت و برگشت به خونه کتابهای صوتی یا فایلهای مورد علاقه ام گوش میکنم
فرار از زندان در زمان خودش غوغا کرد
دوشنبه 19 تیر 1396 ساعت 09:50
سلام
هفده ساله بودم که از کتابخانه بابا سینوهه برداشتم و خوندم و فکر میکنم تا الان که 35 ساله هستم هنوز درگیرشم
فیلم زیاد میبینم ولی هیچوقت فکر نکردم جای شخصیتاش باشم
اما شخصیت ساویر و بن در سریال لاست خیلی برام جذاب بود و ذهنم مشغول میکرد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام منم سینوهه در نوجوانی خوندم
با خوندن کامنتتون یاد مادرم افتادم
وقتی سریال لاست با هم میدیدم مامان به شوخی میگفتن کاش هواپیمای منم سقوط کنه با ساویر تو یک جزیره دور از دست شماها هم راحت شم
من اهل دیدن فیلمهای خارجی نیستم اما این سریال خیلی دوست داشتم و بجای دیدن میبلعیدمش
یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 19:06
آخ خدای من.
عموما کتابی قرض بگیرم در اسرع وقت و به تمیزترین حالت ممکن پس می برم. ولی الان در اوج بیشعوری یه کتاب قرضی ۶ ماهه پیشمه. خوندمش و گذاشتمش رو اوپن آشپزخونه که مثلا ببرم تحویل صاحبش بدم و هرررر بار فراموش می کنم. یه جوری که الان خودم شرمنده م می گم طرف حق داره دیگه کتاب نده بهم
دروغ چرا، من خیلیم کتاب شناس نیستم. معمولا خواهرم بهم کتاب معرفی می کنه و قرض میده. دو تا کتاب اخری رو دو سه هفته پیش خوندم. اسم هاشون رو یادم نیست. من هیچوقت اسم کتاب ها یادم نمی مونه، چون اصولا آدم بی دقتی هستم.
ولی کتاب ها در مورد هندی های مهاجر و سختی هایی بود که در راه موفقیت می کشن، مشکلات و تفاوت فرهنگی با جامعه ی جدید. راستش قشنگ ترین بخش کتاب ها که در عین حال آزاردهنده هم بود، تلاش برای حفظ سنت ها و رسم و رسومات شون بود. در عین ارزشمند بودن همچین حرکتی، تناقضی که با جامعه ی مدرن (اکثرا اروپا و امریکا) داشت به من خواننده هم فشار میاورد حتی!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اون آخ خدای منو نفهمیدم واسه چی بود
شش ماهه اون کتاب رو اپن اشپزخونه مونده؟!!! والا من جای صاحب کتاب دق کردم الان اینو گفتی
کتابهایی با این موضوع هم بنظرم میتونه جالب باشه
تاحالا نخوندم
یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 18:45
تا حالا دوست نداشتم جای شخصیت های کتابی باشم ولی تقریبا اکثر کتابهایی که خوندم خیلی روم تاثیر گذاشته، البته بعضی ها هم چرت و مزخرف بودن و بعد از تموم شدنشون حسرت زمانی که براشون صرف کردم خوردم.
یکی از کتابای تاثیر گذار "فرار از اردوگاه 14" بوده که داستان واقعیه یه فرد زندانی توی کره شمالیه!
اما یه فیلم هست که دوست داشتم جای شخصیت داستان باشم و اون فیلمی نیست جز هری پاتر دو قسمت آخرش،آره میدونم خیلی تین ایجری ولی خب اون حال و هوای فرار و گریز شخصیت ها و امید ها ترس هاشون خیلی جالب بود برام و البته توانایی جادو کردن.

راستی من خیلی وقته وبلاگ شمارو میخونم اما بطور خاموش :|
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یاد سریال فرار از زندان افتادم
اگر دوست داری جای هری پاتر باشی پس آدم هیجان طلب و ریسک پذیری هستی
دوست دارم این شخصیتهارو
ببین روشن شدن چقدر خوبه .پس دیگه خاموش نشو مریم جان
یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 17:47
والا از تو چ پنهون همیشه ها دوس داشتم جای شخصیت سیندرلا میبودم...یه شخصیت کامل و همه چی تموم....اخرشم ک دیگه با ازدواجش همه رو زخمی کرد:)))
شخصیت خاصی از کتاب ها مد نظرم نیس....ولی سفرنامه برادران امیدوار مثلا جای یکی از داداشا بودم و میتونستم ب جاهای هیجان انگیز دنیا سفر کنم...یا مثلا شخصیت کوکب خانوم چون زن پاک و نظیفی بود و دستپختش خوشمزه بود:دی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همه رو زخمی کرد
وای نگو کوکب زن پاکیزه .این که رویایی نیست دختر
سفرنامه برادران امیدوار چند قسمتش در مجلات خوندم کلا چون عاشق سفرم برام جالب بود
یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 15:43
سلام نازلی...
هر وقت تاکید میکنی "خاموش نباشید" دست به کار میشم
1) چراغ ها را من خاموش می‌کنم
2) کلاریس
3) نحوه تفکر شخصیت اصلی برام جالب بود و اینکه وقتی یه اتفاقی میفتاد همون فکری تو ذهن من میومد که توی ذهن کلاریس بود...

چون فیلم خارجی نگاه نمیکنی یه فیلم ایرانی هم بگم که برام جالب بود:
1) من همسرش هستم
2) شهلا (نیکی کریمی)
3) حسشو کاملا درک میکردم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم
پس آخر هر پست باز تاکید کنم
کلاریس نخوندم اما تعریفش از یکی از دوستای دیگه هم شنیدم و جالبه اونم مثل تو باهاش همذات پنداری میکرد .الان که گفتی مشتاق شدم بخونمش
فیلم دیدم فکر میکنم الان بهتر میتونم بفهممش
یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 15:36
من بیشترین کتابی که روم تاثیر گذاشت,بربادرفته(چاپ اولش)بود.عاشق رت باتلر بودم و البته اسکارلت.فقط لجم میگرفت که عاشق اشلی احمق بود.
بیشترین فیلمهای که روم تاثیر گذاشت به نام پدر و بازی فوق العاده دنیل دی لوییس بود و فیلم پدر خوانده و بازی آل پاچینو
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ترانه منم خیلی از اشلی حرصم میگرفت پسره پخمه بی دست و پا
تعریف پدرخوانده زیاد شنیدم اما ندیدمش
یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 15:31
یک، دو، سه ... صدا میاد؟! به کدوم دوربین نگاه کنم؟! آها شماره‌ی دو؟! آهان، باشه! به نام‌خدا!
عرضم به حضور سرکار نازلی نیکان خانم: این‌که من پسر خوب و متین و موقری‌م و نه تنها دست به دخترهمسایه نمی‌زنم بلکه اصولن کاری با کتاب‌هایش هم ندارم! اما پسرهای حالا همه‌‌اش دنبال دختر همسایه‌اند و چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند و یا شاید واقعن با همان دختر همسایه می‌روند توی خلوت و واقعن آن کار دیگر می‌کنند! اما من، نه! کتاب می‌خوانم. فیلم می‌بینم. سالی ماهی هم یک شیطنتی می‌کنم که این‌جا نمی‌گویم! نه از آن شیطنت‌ها که پسرهای همسایه‌ی بالا می‌کنند! به جان خودم نه از آن کارها. کارهای فرهنگی. مثلن با دختر همسایه می‌رویم توی خلوت و رومئو و ژولیت می‌خوانیم! نهایت‌ش در همین حد ... ای بابا کار دارد به جاهای باریک می‌کشد ... من نمی‌دانم چرا آخرهای این نوشته با اول‌ش که گفته بودم پسر متین و موقری هستم هم‌خوانی ندارد؟! بهتر است دیگر ادامه‌‌اش ندهم!
بگذار اصلن ببینم چرا من این‌جام؟! و برای چه پستی دارم کامنت می‌گذارم؟!‌ بگذارید ... ... ... ای بابا ببین تو رو خدا! من اومده بودم کارفرهنگی کنم اما ظاهرن نه تنها نکردم (کار فرهنگی) بلکه تهاجم فرهنگی انجام دادم و خیلی هم رفته بودم توی حس. از این ابرها هم که توی کارتون‌های پلنگ صورتی هست بالای سرم ایجاد شده بود و من توی همون ابرها داشتم واسه‌ی خودم ادامه می‌دادم!
الان دیگه آماده‌ام! به نام خدا ... عرضم به حضور سرکار نازلی نیکان خانم و خوانندگان فهیم و ارزشمندشان:‌ بهترین کتابی که من خوندم ''خداحافظ گَری کوپر'' بوده که واقن من رو تحت تأثیر قرار داد. اما دلم نمی‌خواد جای لنی توی قصه باشم. اصولن من دوست ندارم جای هیچ‌کسی باشم جز خودم ولی لنی رو دوست دارم و خیلی باهاش همزادپنداری می‌کنم. البته شاید این‌که می‌گم دلم نمی‌خواد جای لنی هم باشم زیاد صادق نباشه. چرا که یک جاهایی واقن دلم می‌خواست جای لنی باشم! من لنی رو دوست داشتم، گری کوپر؛ اون آمریکایی‌ای که قرار بود آمریکا رو نجات بده دوست داشتم، جس رو دوست داشتم. لنی رو دوست داشتم چون نمی‌خواست توی چارچوب‌هایی که واسش تعیین شده بود بمونه و همیشه در حال جوشش بود. شخصیت گند لنی توی کتاب فوق‌العاده‌ست. از حرف‌های قشنگی که می‌زنه توی متن (البته اگه بگیم مال لنیه!):
«باید همه با هم متحد بشوند تا دنیا را عوض کنند ولی آخر اگر همه می‌توانستند با هم متحد بشوند دیگر لازم نبود دنیا را عوض کرد. دنیا دیگر این‌طور نبود. اقلن اگر تنها باشی می‌توانی کاری بکنی. می‌توانی دنیای خودت را عوض بکنی. اما مال آن‌های دیگر، آن که دیگر دست تو نیست.»
«آزادى؟ اصلن مى‌فهمی چى دارى مى‌گى؟ اول مى‌گى "عشق"، بعد مى‌گى "آزادى". این دو تا که با هم جور در نمیان. باید انتخاب کنى، یا این یا اون. من تکلیفم روشنه، من عشق رو انتخاب مى‌کنم.» و ... .
برای ایناست که لنی شده بهترین شخصیتی که من شناختم تا بحال و خداحافظ گری کوپر شده بهترین کتابی که خوندم تابحال.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله بله صدا میاد فقط تصویر نداریم ....کات
الان یک پست وبلاگتون خوندم و جریان این همسایه فهمیدم
والا راضی نبودم اینقدر یهووووووووویی هاج و واج بشین وسط وبلاگم
اول که گفتی دوست نداری جای کسی باشی گفتم اوووه چه خوب که اینقدر از زندگی فعلیش راضیه اما بعد دیدم تقریبا دوست داشتی جای همه شخصیتهای گری کوپ باشی
ممنون از کامنتت
یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 14:59
یه چند روز می‌خواستم از فضای وبلاگ فاصله بگیرم، با این پست چالش‌برانگیز نمی‌ذاری که!
سرفرصت نظرمو می‌نویسم اگه طولانی شد(تو مایه‌های قصۀ حسین کرد شبستری!) به شکل پست قرار می‌دم.

دربارۀ اون بخش کتاب امانت دادن دلی پر‌خون و سینه‌ای شرحه شرحه دارم!
تو سربازی(دورۀ آموزشی) کتاب جزیزۀ سرگردانی سیمین دانشور رو برده بودم تا دوباره بخونم. یکی از بچه‌ها دید و خواست، نتونستم نه بگم. نمی‌دونم می خوند یا نه اما از صبح تا شب دستش بود و همه جا می‌برد، وقتی می‌دیدم با خودش می‌بره توالت عموی و می‌ذاره بالای دیوار، دلم می‌خواست موقع میدان تیر بذارمش جلوی سیبل و تمام گلوله‌های خشابو روش خالی کنم! پسرۀ....(!؟) آخر سرم کتابو بهم پس نداد.

زیاد پیش نمی‌یاد کتاب امانت بدم اما یه زمانی دی وی دی زیاد امانت می‌دادم(البته به دوستان مطمئن) و جایی هم یاداشت می‌کردم که بدونم فلان فیلم پیش کیه.الانم یکی از دوستان نزدیک چهار ساله مجموعه فرار از زندان و... برده، دو سه بارم اسباب‌کشی نمی‌دونم سالم‌اند یا نه، با این پستت یادم افتاد که بهش بگم. ولی فیلم‌بازا و کتاب‌خونای واقعی که من دیدم به کتاب و فیلم به چشم اشیای باارزش نگاه می‌کنند، چه برای خوشون باشه چه دیگران.
خودم اگه فیلم و کتابی امانت می‌گرفتم سعی می‌کردم هم در اولین فرصت برگردونم و هم خیلی مراقب باشم که حتی عطف کتاب هم خط نیفته(مثل کتابای خودم)
+یه دوستی دارم که اونقدر حساسه که می‌گفت حتی به زنشم کتاب امانت نمی ده!

*هلاک جملۀ آخر کامنتت شدم، اینقدر تواضع و فروتنی مثال زدنیه‌!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تو که همش در حال فاصله گرفتن از وبلاگی لویی
بادی همون موقع که کتابو روی دیوار دستشویی دیدی قیدش برای همیشه میزدی
پس مثل خودم حساسی روی امانت
چیکار کنم جوگیر شدم برای خودم کامنت دادم گرچه خیلی هم راست بود
یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 14:54
نازلی عزیزم من اصلا نمیتونم کتاب قرض بگیرم چون عادت به لایت کردن دارم بخاطر همین معمولا کتابها رو میخرم
البته از کتابخونه هم خیلی زیاد امانت میگیرم که البته تمیز نیستن سعی میکنم یه کاغذی جلوم باشه جای لایت کردن کتابای امانتی، رو اون کاغذ بنویسم
باورت نمیشه کتابام قابل خوندن نیستن انقد رنگی رنگی اند انگار جزوه درسی اند
الان تو وبلاگ خودمون باید معرفی کنیم یا اینجا؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم گاهی بعضی بخشهای کتابمو لایت میکنم مریم جان اما اصلا دوست ندارم کسی دیگه اینارو با کتابهام کنه
مثل مامانایی که بچشون کتک میزنن اما بقه اجازه ندارن اونو دعوا کنن
بحث من سر امانته وگرنه اونچیزی که مالکشی حق داری اونطور که دوست داری ازش استفاده کنی
تو وبلاگ خودتون میتونید چنین پستی بذارید یا لینک کنید
یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 14:47
سلام
من تقریبا هر هفته 3-4 تا فیلم میبینم علاقه ای به فیمهای ایرانی ندارم و تقریبا یک آرشیو کامل از بهترین فیلمها دارم که مثل بچه هام هستن
بخاطر علاقه جنون وارم به فیلم با دیدن هرکدوم تا مدتها ذهنم درگیرشه
دوره نوجوانی به کتاب مثلث برمودا خیلی علاقه داشتم دوست داشتم من راز اون منطقه کشف کنم و این بزرگترین رویای من بود
یادش بخیر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
من برعکس شما خیلی به فیلمهای خارجی علاقه ندارم مگر اینکه کسی فیلمی پیشنهاد بده
گرچه فیلمهای ایرانی هم زیاد حرفی برای گفتن نداره
وای اون مثلث برمودا
برادرم داشت و من بیش از ده بار خوندمش و درست فکر شما رو داشتم .کشف راز مثلث برمودا
پس شما هم یک دهه پنجاه یا شصتی هستین
یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 14:27
سلام
کتاب کیمیاگر کوئیلو رو خیلی دوست دارم .اونجا که چوپان رها کرد و رفت دنبال رویاهاش و سفر کرد رو دوست داشتم وتمام اون چیزهایی که در طول سفر بیان کرد واسم خواندنی بود.
این کتاب رو با دقت تمام خوندم و فکرمو حسابی درگیر میکرد و شاید چون اون موقعه تو شرایط خاصی هم بودم بیشتر جذبم کرد.دوست دارم دوباره بخونمش ولی چون امانت بود متاسفانه پسش دادم.
..................
چطور از 41 کتاب گذشتی اخه مسلمون....من اگه بودم خونه به خونه میگشتم کتابامو پیدا میکردم

....................
خیلی وقته فیلم نگاه نمیکنم.

....................
این نازلی بالا درست میگه .نازلی خیلی ماهی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کیمیاگر در زمان خودش غوغا کرد
من یک کتاب دیگه از پائولو خوندم بنام "زهیر" اون مقطع روحی که داشتم خیلی خیلی روی من اثر گذاشت الان که اسم پائولو آوردی یادم افتاد
نگذشتم .بردنش .اتفاقا چند جلدش دیدم تو خونه اش اما وقتی گفتم جابم داد که اینا مال تو نیست خودم گرفتم . اما از وقتی مهر میزنم دیکگه راه گریزی نیست
اون رمانها مال سالهی جوونی بود کلیه رمانهای فهیمه رحیمی و نسرین ثامنی و یکی دوتا رمان عالی خارجی

ای جااان
یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 14:25
سلام نازلی جان
منم بهترین فیلمی که دیدم اسکارلت بوده و شخصیت اسکارلت رو واقعا دوست داشتم.
بهترین کتابهایی هم که خوندم شازده کوچولو و بامداد خمار بودن که خیلی منو تحت تاثیر قرار دادن. شخصیت منصور رو توی کتاب بامداد خمار خیلی دوست داشتم.بخاطر قابل احترام بودن و منطقی بودنش و خیلی از خصوصیات اخلاقیش که الان خیلی تو ذهنم نیست. چون مال سالها پیشه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام فرنوش جان
باورت میشه موقع نوشتن این پست داشتم به تو و فریا فکر میکردم ؟
نمیدونم چرا
منم بامداد خمار خیلی دوست داشتم رمان خیلی موفقی بود
معهمولا رمانهایی که میخونم نمیخرم مگر اینکه دوسشون داشته باشم اما این رمان و یکی دوتا دیگه خریدم و نگه داشتم
یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 14:18
من اصولا اهل همذات پنداری با فیلم و کتاب نیستم و نمیتونم کامنت خوبی بنویسم.
فقط خواستم بگم با اون 2خط اخر کامنتت احتمالا دوستانت از خجالت روح بزرگوارت دربیان! حالا از ما گفتن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا ؟ لازمه روزنه های روحت بازبینی کنی
چطوری؟ دوستام نظر بذارن کلی هنر کردن دیگه وقت اینکارو ندارن
یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 14:08
ولین کامنت این پست را خودم میذارم . (چه لذتی داره برای خودت کامنت بذاری)
یکی از پرتاثیرترین و دوست داشتنی ترین فیلمهایی که دیدم و همیشه در ذهنم ماندگار شد " بربادرفته " بود . یادم هست اولین بار در سن 15 سالگی که عشق و عاشقی هم مقتضی سنم بود آن را دیدم آنهم نه یکبار . سه بار پشت سرهم . تو خونه هم تنها بودم فیلم چهارساعته بود .درست یادم نیست کی نشستم پای دیدنش اما درست فرداش دیدن سه باره فیلم تمام شد . بعدها بارها و بارها (آخرین بار دوسال قبل ) دیدمش . اونموقع چشمهام می بستم و خودمو جای اسکارلت تصور میکردم .
جسارت ، بی پروایی ، خودخواهی ، زیبایی ، جذابیت ، قوی بودن ، بلندپروازی ، جنگیدنش و حتی حسادتهایش را دوست داشتم و به همان میزان از اشلی بیزار میشدم .

کتابهای خوب زیاد خواندم اما یکی از تاثیرگذارترینش که باعث شد تمام زندگی خودم را مرور کنم همان کتابیست که در پستهای بعد درباره اش مینویسم . شاید از نظر خیلیها کتاب مهیجی نباشد اما بنظر من برای زنان خواندنش خالی از لطف نیست بخصوص قربانیان دخترِِ خوب بودن
کتاب شازده کوچولو را هم خیلی دوست دارم .دلم میخواست وسعت دید و تفکرم به همان اندازه شازده کوچولو بود همانقدر زلال ...


در آخر بخاطر جوگیری در کامنت گذاشتن برای خودم باید بگم
نااااازلی خیلی دوست دارم .خیلی مااااهی
امتیاز: 1 1
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.