268 ; شما چه نوع دوستی هستید ؟

شنبه 1 اردیبهشت 1397 ساعت 09:50
رفقای منطقی داشتن، نمی شود گفت همیشه خوب است.
یک جاهایی باید کسی اطرافتان باشد که تر بزند به منطق و اصول، و همه چیزتان را به هم بزند. دقیقا همان حرف‌ هایی را بگوید که دلتان می‌خواهد بشنوید، نه اصولی را که باید انجام دهید تا عین یک الاغ کادربندی‌ شده، رستگار شوید.
من دوست خوبی برای هیچ کدامتان نیستم.
وقتی توی دردسر می‌ افتید، من همان آدمی هستم که دو روز و دو ساعت، باهاتان حرف می‌زند تا فقط و فقط مشکل‌ تان را منطقی حل کند.
وقتی شما، فقط دوست دارید با من حرف بزنید و سبک شوید، و به خاطرش یک مشکل خیالی می‌تراشید، من همان آدم بیخودی هستم که تمام تلاشم را می‌کنم تا چارچوب‌ های عقلانیت را بشکافم و ماتحت فلسفه و ادبیات را پاره کنم تا مشکل خیالی‌ تان را حل کنم.r تا به دنیا منطقی نگاه کنید. تا راحت‌ تر از مسایل بگذرید و نگاه بهتری داشته باشید. هرچه بهانه‌ های پرت می‌آورید، من عصبانی می‌شوم از اینکه وقتی راه‌ حل منطقی را برایتان پیدا کرده ام، چرا دنبال بهانه‌ اید.  
شما از من نا امید می‌شوید و من به خودم امیدوارتر، از اینکه چقدر دارم برای حل مشکلات دوستانم، تلاش می‌کنم. خیلی‌ها ناامیدانه رفتند و آن‌هایی که ماندند، یا شبیه( من بودند، یا شدند.
شما نیاز داشتید تا من گاهی بیخیال این منطق لعنتی بشوم و با تمام هیجان به اشتباهاتتان حق بدهم. به تجربه‌ های حسی نابتان لبخند بزنم، بدون اینکه فلسفه‌ ای پشت اش بچینم. شما می‌خواستید که گاهی به جای منطقی حرف زدن، با هم گریه کنیم، بخندیم، جیغ بکشیم...
حالا که خوب نگاه می‌کنم، می‌فهمم گاهی خودم هم چقدر نیاز داشتم، دوستانی بودند تا جلوی رفتارهای منطقی‌ام را بگیرند و با گریه و هیجان بگویند این اشتباه شیرین را ادامه بده. حالا می‌فهمم همیشه پایان رفتارهای احساسی، ناامیدی و شکست نیست. گاهی حتی معجزه است. من نمی‌فهمیدم که گاهی (و البته نه همیشه) ممکن است معجزه‌ای رخ بدهد و مرزهای منطق را بشکند و همه چیز را دگرگون کند.
من به کسانی شبیه به الآن خودم نیاز داشتم. اما دوستانم هم مثل گذشته من منطقی بودند و وقتی از دختری که دوستش داشتم جداr شدم، همه‌شان انگار به هردومان گفتند «منطقی است.» انگار آنها هم می‌خواستند همین اتفاق بیفتد. همینقدر اصولی!!! ما منطقی‌های بیخودی بودیم و پرونده‌ هامان را یکی‌ یکی بستیم.
ما خسته بودیم. ما دوستهای عاقل‌ تر از خودمان نمی‌خواستیم. ما نیاز به دیوانه‌ هایی داشتیم تا گاهی خارج از چارچوب های ترس، هُل‌ مان بدهند. فقط یک نفر از جهان بدون منطق باید پیدا می‌شد که برای جدا شد‌نمان غصه بخورد و حتی اشک بریزد. بهمان بگوید که چقدر شبیه به هم می‌خندیم و به همین خاطر نباید از هم جدا شویم.
کسی که هردومان را بی‌خبر درt جایی بکشاند و غافلگیرمان کند.
برایمان یادداشت بگذارد که اگر ادامه ندادیم، دیگر اسمش را نیاوریم.
کسی که بفهماند، گاهی منطق را باید درون احساس پیدا کرد.


نویسنده : ؟


* شما چظور دوستی هستین ؟  این متن  باعث شد خیلی به فکر فرو برم در مورد اینکه چجور دوستی هستم !

* آقا ...خانم ...سرجدتون کامنت وبلاگتونُ  بدون تائید باز نذارین . الان مجبور شدم رمز همه مطالب عوض کنم !   کسانی که قبلا رمز دادم و الان جامونده بگن